یادمان باشد هیچ وقت خودمان را بخواب نزنیم.

گویند مردی وارد کاروانسرایی شد تا کمی استراحت کند…
کفشایش را وگذاشت زیر سرش و خوابید.
طولی نکشید که دو نفر وارد کاروانسرا شدند.
یکی از اون دو نفر گفت: طلاها راپشت اون جعبه بزاریم ..
اون یکی گفت: نه ممکن است ان مرد بیدارباشد و وقتی ما برویم طلاها روا بر داره.
گفتند: امتحانش کنیم کفشایش را از زیر سرش بر میداریم اگه بیدار باشد معلوم میشود.
مردکه حرفای آنها را شنیده بود، خودش را به خواب زد و آنها کفشایش را بر داشتن و مرد هیچ واکنشی نشان نداد.
گفتند: پس خواب هست ، طلاها رو زیر جعبه بزاریم .
بعد از رفتن آن دو مرد، مرد بلند شد و رفت که جعبه طلای ان دو نفر را بردارد اما اثری از طلا نبود و متوجه شد که همه این حرفها برای این بوده که در عین بیداری کفشهایش را بدوزدند.

محبوبه نصرتی زاده( استاد)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
نظر دهید

آدرس پست الکترونیک شما در این سایت آشکار نخواهد شد.

URL شما نمایش داده خواهد شد.
بدعالی
This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots.